تبليغاتX
خط فاصله
فرار نکن زمین به شکل احمقانه ای گرد است
"ح" به قانون جذب اعتقاد دارد "ح" میگفت اگر در این دنیا چیزی هست که واقعا آن را بخواهی ناخودآگاه سیگنالهای جادویی را به سویش ارسال می کنی و همین سیگنالهاست که آخر کار خودش را می کند و بله...
سوال:ماهیت این سیگنالها چیست؟       جواب:انرژی
سوال:چه نوع انرژی؟                            جواب:سوال بعدی
سوال:همین که سر جایم بنشینم و سیگنال بفرستم کافیست؟
جواب:نه آدم باید در هر حال تلاش کند اما سیگنال هم بفرستد
سوال:حالا اگر تلاش کند و سیگنال نفرستد چی؟
جواب:خوب وقتی برای چیزی تلاش می کنی یعنی با تمام وجود آن را می خواهی پس در هر حال داری سیگنال می فرستی
.....................
دلم گرفته بود حتما که یازده بار طول آن خیابان طویل را قدم زدم و آخر سر از جایی درآوردم که فکرش را هم نمی کردم دربان فرانسوی کلیسا با همان موهای سفید و چشمان سبز مهربان و لبخند همیشگی اش در را برایم باز کرد"در کافه انتهای همان خیابان دیده بودمش"
صدای کفشم در سالن سرد و خلوت کلیسا پیچید و باعث شد که قدمهای بعدی ام را محتاط تر بردارم کنار مردی نشستم که غرق عالم خود بود کمی جلوتر دختر جوانی با مو های بلند مشکی نشسته بود  آدمهای دیگر هم بودند یادم نیست یادم است که سردم بود یادم است که دلم می خواست دعا کنم تمام مغزم را زیر و رو کردم اما حرفی نداشتم نه خواسته ای نه دعایی بیرون که آمدم هوا دیگر سرد نبود کتم را روی دستم انداختم و راه افتادم به اندازه کافی دیر بود باید به کارهای روزانه ام می رسیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:35  توسط زهرا ماحوزی  | 

مدتی است دارم زندگی فیلسوف بزرگ کارل مارکس را می خوانم. به نوعی مجذوبش شده ام. آنطور که از زندگی نامه اش بر می اید، آدمی بوده است که روح خود را به دنیا نفروخته است. همواره برای خود زندگی کرده. در واقع برای دانش زندگی کرده. با فقر و فلاکت شدیدی دست و پنجه نرم می کرده و جالب اینکه در همین حال عمیق ترین و غنی ترین تراوش اندیشه بشری را به جهان عرضه می کرده است. زندگینامه اش می گوید که آدمی بوده است به شدت جدی، عمیق، عبوس و دنیا گریز. گرایش عجیبی به دانش داشته و تفکر اساس زندگی او را تشکیل می داده است. مواقعی محتاج نان شب بوده ولی هیچ گاه به مناصب و مزایایی که براحتی می توانسته بدان ها دست یابد، اعتنایی نکرده است. زندگی نامه اش می گوید که در فلاکت کامل در گذشته و آنچه از خود به جای گذشته تنها کوهی از نوشته و تفکرات به سامان رسیده یا نرسیده بوده است. بهرحال این قبیل انسان ها در دنیای خود منشا اثر می شوند. افکار و عقاید مارکس بعدها سبب بروز توفنده ترین جریان های سیاسی و اجتماعی در دنیا گردید. در واقع به نوعی مسیر تاریخ را تغییر داد و راهنمایی شد برای آنان که در دل آشفتگی های زمان خود به دنبال یک اندیشه یا ایده ال قابل اتکا می گشتند. تا اینجا صحبت از مارکس بود. نقش من در اینجا نقش یک آدم شکاک است. مثل همیشه. آدمی که نمی تواند در زندگی آرام سرجای خودش بنشیند. سوالی که این روزها در ذهنم شکل گرفته و مدام به آن فکر می کنم این است که اگر امثال مارکس نبودند بین خودمان بماند زندگی آرام تر و بی دردسرتر نبود؟ هرچند در نگاه اول ممکن است سوال یا تردید مرا توهین امیز تلقی کنید. با این همه اگر قدری عمیق تر بیندیشیم، عواقب اندیشه های مارکس چه بوده است؟ غیر از میلیون ها قربانی؟ غیر از یک ایدئولوژی تحمیلی که قریب هفتاد سال بزرگترین امپراطوری جهان را به کشور انسان های ماشینی تبدیل کرد؟ غیر از جنگ و کشتار و دیکتاتوری و اختناق و یاس و سردرگمی؟ نگاهی به تاریخ شوروی از انقلاب اکتبر تا گورباچف می تواند خیلی حرف ها داشته باشد. بهرحال تاریخ هیچگاه از امثال مارکس تهی نبوده است. با این همه فکر می کنم تاریخ را نه امثال مارکس که انسان های ملایم، عاقل و معمولی ساخته اند. آنهایی که زندگی را برای زندگی تجربه کرده اند. با همه خوبی ها و بدی ها و زشتی ها و زیبایی هایش. آدم های معمولی. زمانی می خواستم برای خودم ادمی بشوم. مشهور بشوم. بشوم یک آشوبگر اجتماعی و دنیا را به هم بریزم. بشوم یک کارل مارکس ثانی. حالا سالها از آن زمان گذشته. حالا می خواهم یک آدم معمولی باشم. عاقل باشم. مصلحت اندیش باشم. ترسو باشم. راستش را می گویم. می خواهم عمرم در شعاع محدود پیرامون خودم بسوزد و خاموش شود. اگر قرار است مثل مارکس در زندگی فلاکت بکشم و بعد هم مسبب تیره بختی جهان گردم، بهتر است اصلا طرفش نروم.
.........................................................................................................
نام کتاب:همه نام ها
نویسنده:
ژوزه ساراماگو(برنده نوبل 1998)
انتشارات:هاشمی
آنگاه رفت و پلاکی را که متعلق به قبر زن ناشناس بود آورد وروی قبر جدید گذاشت سپس پلاک قبر جدید را روی قبر دیگر تعویض صورت گرفته بود حقیقت مبدل به دروغ شده بود در هر حال خیلی احتمال داشت روز بعد چوپان بیاید و قبر جدید را که دید پلاکش را با پلاک زن ناشناس عوض کند فرضیه طنز آمیزی که طبق آن دروغ با تکرار خودش به حقیقت بدل می شود
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:8  توسط زهرا ماحوزی  | 

"نوشتن یک شیوه درمانی است"
جمله مبهمی بود در خلال اراجیف درسنامه جیبی من که فقط برای شبهای قبل از امتحان زحمت حملش را بر خودم هموار می کردم از متن های خلاصه شده و به قول خودمانیها چکیده دل خوشی نداشتم دوست داشتم در کتابها سیاحت کنم گاه به عقب برگردم گاه گریزی به جلوتر بزنم دوست داشتم زیر و بم های آنچه که می خوانم را بشناسم و نکات در خور توجه را به انتخاب خود از دل مفاهیم "نه عناوین" بیرون بکشم (معتقدم که اگر کسی عناوین یک کتاب را بداند مثل آنست که بداند قدش حدودا چقدر است اما کسی که مفهومش را درک کند مثل این است که غذای مورد علاقه اش را بداند)پاورقی ها را مشتاق تر از تیترها می خواندم دلم می خواست بهترین دوستی باشم که کتابم تا آن لحظه داشته و این خود نیازمند شناختی عمیق از برگه برگه های او بود
کتاب "روانشناسی هیلگارد"برای دو ماه متوالی بهترین دوست من بود برای این ادعا دلیل هم دارم "هیلگارد" آنقدر افق نگاه مرا به زندگی وسیع کرد که روزی حتی تصور آن برایم دشوار می نمود و این لطفی از جانب او بود که بی گمان شامل حال تمام معاشرانش نمی شد "س" هم مثل من یک تمام ترم تحصیلی را با او گذراند"پاس کرد" اما سراغ ندارم که تاثیری هرچند جزئی و کوچک بر احوالاتش داشته باشد من اما دوست خوبی برایش نبودم چرا که می دیدم کس دیگری بوده که با نیات کاملا تجاری و نه چیز دیگر دوست مرا ورق زده تیتر های درشتش را رونویسی کرده خلاصه ای سطحی از سطرهایش برداشته و احتمالا در کمتر از دو هفته سر وته کارش را هم آورده و حالا در وجود او چیزی را یافته که من از آن بی خبر بودم و این ماجرا غرورم راجریحه دار کرد دیروز مشکلم را با "س" در میان گذاشتم شک ندارم که روانکاو خوبی خواهد شد تشخیص داد دچار وسواس ذهنی هستم دلیلی ندارد به طرز احمقانه ای کتابم را جدی بگیرم و برایش غیرت خرج کنم در این صورت می توانم از خلاصه کتاب هم سپاسگذار باشم که نکته مهمی را به من یادآوری کرده و اصلا دلیلی ندارد  زمانی که می شود از کنار چیزی به سادگی گذشت با آن درگیر شد و ...
و گفت فراموش نکنم که "هیچ ماهی هرگز هزار ویک گره رودخانه را نگشود"
یادم آمد که چند روز پیش خودم این شعر را برایش خوانده بودم وقتی داشتم با شوق و ذوقی تمام عیار درباره مفاهیمی که از دل شعر مسافر سهراب بیرون کشیده ام برایش حرف می زدم و او با بی حوصلگی فقط سر تکان می داد

*قضیه خیلی پیچیده است
......................................................................................................................................

نام کتاب:بوف کور
نویسنده:صادق هدایت
 _و من در همه اینها آنچه را که از آن محروم مانده بودم که یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند را جستجو می کردم
_من محتاجم بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجودی خیالی خودم به سایه خودم ارتباط دهم این سایه شومی که جلو روشنائی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه را که می نویسم بدقت می خواند و می بلعد


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:43  توسط زهرا ماحوزی  | 

-خانم دکتر بالم درد می کنه
-کجاتون؟
-بالم
چشمهای قرمز و پف کرده ام برای یک لحظه تا حد امکان باز شدند تا صورت کسی که ادعا می کرد "بالش" درد می کند را بهتر ببینند زنی روبرویم نشسته بود با دو چشم سبز کم رنگ که کم رنگیش میان آن صورت آفتاب سوخته بیشتر توی ذوق می زد. خودمانیم زیاد شبیه فرشته ها نبود البته به جز آنها که خداوند برای گرفتن جان بنده های گناهکارش که از شدت بی خوابی در حال مرگ هستند می فرستد
سعی کردم کاری نکنم که نشانه بی توجهی باشد (شاید با یک بیمار اسکیزوفرن مواجه باشم)
-می تونید بگید بالتون دقیقا کجاست؟
-واااااااا! خانم دکتر شما خودت ماشالا دیپلم داری هنوز نمی دونی بال آدم کجاشه؟
-نه راستش من تا حالا نمی دونستم آدما بال دارن
-همینه دیگه هر زن و دختری که می بینی خودشو قاطی کار آدما کرده تقصیر همین شماهاست که کار دنیا به هم ریخته پیغمبر گفته آخر الزمون که بشه...
متاسفانه فرشته بی بال و پر قصه بدون اینکه متوجه باشد بخشی از اعصاب مرا که نباید انگولک کرده بود این بود که همه توان نداشته ام را جمع کردم و با تمام قوا شروع به سخنرانی کردم
"اولا تا جایی که من می دونم فقط ارواح آدمای خوبی که به بهشت می رن بال دارن در ثانی همچی حرف می زنی که انگار خودت زن نیستی تو فرشته نیستی خانم محترم اما در نوع خودت ارزشمندی باور کن توی این دنیا قابلیت هایی هست که فقط تو  داری راستش من هم گاهی آرزو می کنم که ایکاش بال داشتم ولی واقعیت اینه که آدما بال ندارن و ما خوشبختانه یا بدبختانه آدمیم..."
و درست همین جا بود که نگاه حیرت زده و دهان باز فرشته خانم به لبخند مادرانه ای بدل شد و گفت:
دخترم مثل اینکه شما نابلدی بی زحمت برو اون آقای دکترو صدا کن بیاد اینجا


پانوشت۱:بعد از یک ساعت تحقیق و تفحص روشن شد که بال آدم یعنی پهلوی آدم

پانوشت ۲: کاش می تونستم آدم خوبی باشم(فرشته باشم) و هر وقت حرف آدمای بد میشه با لبخندی که ملاحتش به مونا لیزا کشیده بگم:آخییییی!غیبت نکنین.همه خوبن .ولی متاسفانه هرچی فکر می کنم بیشتر میبینم که درست فکر میکنم (این دنیا پر از گرگه و به همون اندازه هم این دنیا پر از گوسفنده)


......................................................................................................................................
نام کتاب:سولا  (برنده نوبل ۱۹۹۳)
نویسنده:تونی موریسن
انتشارات:نشر قله

اگرچه آنها به زیاده روی های طبیعت عادت داشتند مثل گرمای زیاد سرمای بیش از حد باران کم باران سیل آسا اما هنوز هم از اینکه پدیده پیش پا افتاده ای بر زندگیشان مسلط شود و ذهنشان را به اختیار خود در آورد می ترسیدند و باز هم علی رغم ترسشان در برابر آن پدیده غریب و نگران کننده که خودشان آن را روزهای شیطانی می خواندند عکس العملی نشان دادند که به استقبال از آن می مانست 
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:38  توسط زهرا ماحوزی  | 

صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم که موهایم را شانه کنم اما خودم را ندیدم
خدای من آنقدر نامرئی شدم که آینه هم دیگر مرا نمی بیند
.............................................................................................................
صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم که موهایم را شانه کنم اما خودم را ندیدم
آینه نمی خواست افکارش تحت تاثیر من باشد
.............................................................................................................
صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم که موهایم را شانه کنم اما خودم را ندیدم
آینه عاشقم شده فهمیده خودم را که نه اما عکسم را می تواند برای خودش داشته باشد
............................................................................................................
صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم که موهایم را شانه کنم اما خودم را ندیدم
دیشب یک جادوگر بدجنس آینه را طلسم کرده
............................................................................................................
صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم که موهایم را شانه کنم اما خودم را ندیدم
هیچ وقت خودم را ندیدم
............................................................................................................
صبح دیروز مثل هر روز روبروی آینه نشستم و موهایم را شانه کردم
تمام روزها مثل هم شده اند


...........................................................................................................................
نام کتاب:قمار عاشقانه شمس و مولانا
نویسنده:عبدالکریم سروش
انتشارات:موسسه فرهنگی صراط
همین تند دویدن یکی از شیوه های سلوکی مولاناست اگر کسی می خواهد به مقصودی برسد باید تند بدود کندی همیشه آفت خیز است مولوی به این دلیل عشق را بر زهد ترجیح می دهد که علاوه بر مزایای دیگر مرکبی تیز روست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:40  توسط زهرا ماحوزی  | 

چند وقتیست که فهمیدم یک مهمان ناخوانده دارم یک مارمولک سبز تیره که به زحمت اندازه اش به دو بند انگشت میرسد پیش تر ها فوبیای عجیبی نسبت به این خزندگان کوچک داشتم اگر می فهمیدم یکیشان در شعاع دهها متری من می پلکد خواب و خوراکم مختل می شد اما دو روز پیش وقتی شستم خبر دار شد که پای  این جانور مزاحم کوچک به زندگیم باز شده و من هم که ناگفته معلوم است که از نفله کردنش اکراه دارم یک نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم مارمولک من از نور لامپ فرار می کند و در جاهای سایه دار پناه می گیرد اما با نور مهتابی سازگاری دارد حشره می خورد و به دمش هم خیلی می نازد شب ها که می خوابم گاهی می بینمش که با رعایت فاصله مطمئنه از من روی یکی از دیوارها خشکش زده چشمهایم را می بندم و وقتی صبح بازشان می کنم یا سر جایش است یا رفته
......................................................................................................................................

حیات خلوت
چهار صندلی 
پر شده یکی یکی
و میز فکر می کند
به حرف تازه ای که هیچ کس
به شام
دعوتش نمی کند
........................................................................................................................................

نام کتاب:کوری
نویسنده:ژوزه ساراماگو
انتشارات:نگارستان کتاب
می دانستند چه در انتظارشان است اخبار خشونت هایی که باید متحمل می شدند بر رسانه های دنیا پوشیده نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:29  توسط زهرا ماحوزی  | 

بيروت شهر تناقض هاست معماري غربي و حال و هواي شرقي دارد يك گوشه اش در آتش جنگ هاي داخلي مي سوزد و گوشه ديگرش غرق ساز و آواز و نور كلاب هاي شبانه است در دانشگاه هايش دگماتيك نيروي غالب است و كافه هاي صالحيه اش پر از جوجه انتلكچوآل هاييست كه محصول مشترك همان دانشگاه ها و چيزي به نام "زندگي" هستند و اما مصداق تمام تضادهايش ساحل سبزآبي مديترانه است كه كژ سليقه ترين مردمان دنيا نام "عين القريصه" بر آن نهاده اند در اين سوي ساحل عشاق جوان عميق ترين جاذبه هاي زندگي را چشم در چشم هم تجربه مي كنند و در سوي ديگر كشتي شكستگان زندگي بر فراز صخره هاي انتحاري دست از جان مي كشند "عين القريصه" از آنها بود كه با اولين نگاهت در مي يافتي چيزي در اعماقت هميشه دوستش داشته پس چاره اي جز دوست داشتنش نداري .وانگار هم تمام راههاي بيروت به همين ساحل ختم مي شد كه هر گاه وبه هر نيتي به خيابان قدم مي گذاشتم جاذبه اي  سحر آميز مرا به آنجا مي كشاند.  تمام جذبه هاي رويايي آن ساحل نوراني براي من در دو چيز بود يكي فريب مطلق. درياي آرامي كه به چشم محدودم بيكران و بي انتها مي آمد و بادي كه در مو هايم مي پيچيد و با نفسم مي آميخت و بوي دور رهايي مي داد.و ديگري حقيقتي ... همان تناقض دروني اش كه سخت با من هماهنگ بود و همان هم روحمان را به هم نزديك مي كرد.و اين حس مركب از دروغ و حقيقت زيبايي انكار ناپذيري داشت
.
- به فال اعتقاد ندارم
- اين فرق مي كنه اگه خوشت نيومد پول نده گاهي از بين علف هرز هاي باغچه يكي ريحان ميشه
تسليم استدلال محكمش شدم و دستم را به طرفش دراز كردم نيم ساعتي خطوط دستم را خواند و حق الضمه ناچيزي گرفت از چيز هاي قشنگي كه نبود قصه هايي بافت كه من خوشم آمد من "كه شايد تفاله اي بودم از ميل اصيل حقيقت جويي" باورش كردم
او را"كه با ايمان و يقين دروغ مي فروخت و نان مي خواست" و شرط مي بندم كه فداكاري مرا هم هيچ نمي فهميد... 

........................................................................................................................................
چراغهای شهر
شب زده است حال و روزتان
و جمله صریح روشنیست در پس سکوتتان
شما رسیده اید و من هنوز گرم رفتنم
بیخبر از آنکه زیر سایه سیاه شب
درخشش و سکوت
آخر تمام حرف هاست 
.........................................................................................................................................

نام کتاب:نامه های عاشقانه یک پیامبر
نویسنده:جبران خلیل جبران
انتشارات:کاروان

تو توانایی ادراک داری.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:59  توسط زهرا ماحوزی  | 

به مناسبت سالگرد تولدم:
تمام روزها مثل همند جز آن ها که دست حادثه ای انتخابشان کند
.......................................................................................................................................
بوی باد می آید ذهن کوچه طوفانیست
کوچه های تهران در چنگ ابر بارانیست
پر صلابت و موزون  می وزد نسیم  اما
عاری از لطافت ها مثل شعر خاقانیست
در  تولدی  دیگر  زخم  کهنه سر وا کرد
گریه کن همین حالا وقت آب درمانیست
اعتراض وارد نیست چرخ عمر می چرخد
تا حکومت عقل است دل همیشه قربانیست
روی یک وجب دنیا جای شاعران تنگ است
خاصه  دختر پائیز خانه تو  اینجا  نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:34  توسط زهرا ماحوزی  | 

یک نفر می گفت وقتی رضا خان تصمیم گرفت کشف حجاب کند و با مخالفت بعضی ها مواجه شد در جواب حشویات همان بعضی ها گفت اگر من می دانستم این پوشش واقعا خواسته قلبی زنهای ایرانیست هرگز این مرتکب این عمل نمی شدم .
می دانید ما جایی هبوط کرده ایم که چیزی که مفت است حرف است پس درباره صحت و سقم این جمله قصار حرفی نمی زنم اما اعتراف می کنم که همین جمله مرا به فکر واداشت
رضا خان میر پنج ظاهرا اعتقاد داشته که حجاب خواسته قلبی زنها نیست و عزم راسخ داشته که زنان ایرانی را به جایگاه عزت و سعادتی که شایسته آنند برساند اما در جواب اقدام این ناجی بزرگ زنان به خیابانها ریختند اعتراض کردند نفرین کردند و در مسجد گوهر شاد کشته شدند نزدیک به هفت دهه بعد زنها به این نتیجه رسیدند که ایده های رضا خانی را بیشتر می پسندند اما باز عده ای پیدا شدند که زنها را بهتر از خودشان می شناختند این افراد سعی کردند چادرهایی را که رضا خان به زور از سر زنها کشیده بود به زور روی سرشان بکشند و عزت و سعادت از دست رفته شان را به آنها باز گردانند و خانمهای ایرانی هم کماکان گرم اعتراض کردن و نفرین کردن هستند
من هم این وسط به عنوان عضوی از این جامعه بزرگ باید عرض کنم که هنوز تکلیف خودم را نفهمیدم اما در نهایت چه کسی از عاقبت به خیری بدش می آید؟
خدا عاقبت همه مان را به خیر کند 
.........................................................................................................................................
با چای سرد آخر وقت اداری اش
گرم فضای روشن سرمایه داری اش
سیگار برگ کنج لبش دود می کند
تا بیشتر به رخ بکشد مایه داری اش
حتی به قدر ثانیه ای کم نمی شود
از لحظه های قیمتی وقت کاری اش
در فکر نرخ ارز و خرید و فروش ملک
ویلا برای توله سگ ته تغاری اش
اما چه حیف یک دل خوش جا نمی شود
در قالب حساب پس انداز و جاری اش
.........................................................................................................................................
نام کتاب:خاطرات و خطرات
نویسنده:حاج مهدی قلی هدایت"مخبر السلطنه"
انتشارات:زوار
صاحب طبع سلیم باید فرق بگذارد بین آوازاز هر کیفیتی می شود استفاده خوب و بد کرد آنچه سزاوار این تحقیق است نگاشته ام در عین حال نگران رنگهای سیاسی هم هستم سیاست سازیست بس نا کوک نغماتش نفرت انگیز بسته نگارش دلفگار زیر و بمش نا هموار مسیح و مزامیر داوود و رنگ شیطان
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:15  توسط زهرا ماحوزی  | 

در پست قبل درباره دو تن از خودخواه ترین شخصیت های تاریخ صحبت کردم حالا بماند که ما آنقدر نسبت به امیر کبیر عرق ملی به خرج می دهیم که دلمان نمی آید به خود خواهی متهمش کنیم به نمودار زیر توجه کنید

                              حاج میرزا آغاسی                               امیرکبیر
دلیل خودخواهی        خود بزرگ بینی                                  خودبزرگ بینی
هدف خودخواهی       حفظ منافع شخصی                           حفظ منافع جامعه
ابزار خودخواهی         عوام فریبی                                       اعمال زور
بهای خودخواهی        گذشتن از منافع مردم و جامعه             گذشتن از منافع فردی

خودخواهی به معنی گسترش عقاید و ایده های فردیست یعنی وادار کردن دیگران به پذیرش آنچه ما صلاح می دانیم و زیر پا گذاشتن خواسته ها و گاهی منافع آنان.بدیهیست که افرادی که زیر پا گذاشته می شوند به مخالفت بر می خیزند.افراد خودخواه معمولا از اقلیت ممتاز جامعه و افرادی هدفمندند این گروه غالبا در ابتدا تلاش می کنند  که به زور دیگران را وادار به پذیرش کنند و از جایی که زور جمع به فرد می چربد سرشان به سنگ می خورد اما راه دیگری هم برایشان باز است و آن دستکاری باورهاست
فرض کنید شما برای خریدن ماست به مغازه ای می روید و متوجه می شوید همه ماستهای آن مغازه ترش شده و شما از خرید منصرف می شوید اما همین که قصد خروج از مغازه را دارید مغازه دار شما را قانع می کند که ماست ترش خواص درمانی زیادی دارد و برای سلامتی شما مفید است
به این ترتیب مغازه دار جهان بینی شما را تغییر می دهد 
از:ماست ترش برای سلامتی من ضرر دارد 
به:ماست ترش برای سلامتی من مفید است 
این تغییر در نظرات شخصی شما هدف خودخواهانه مغازه دار را تامین می کند و جریان را به سود او تمام می کند
فکر می کنید سنت هایی که ما امروزه خود را به آن مقید می کنیم تنها وسیله ای برای پیشبرد یک هدف خودخواهانه هستند؟
..........................................................................................................................................
نام کتاب:صحرای محشر
نویسنده:محمد علی جمالزاده
مرد دلقک وضعی را پای میزان آوردند که هرچه از او می پرسیدند سر را زیر انداخته و جواب نمی داد ندا رسید که مگر کری چرا جواب نمی دهی با صدای لرزان شبیه بله گفتن نوعروسان گفت:بارالها از زور حیاست و هرچه می خواهم بگویم حیا مانع است جواب آمد وقتی مرتکب آن همه معاصی می شدی حیایی در میان نبود و همینکه در آتش جهنم افتادی و مانند ماهی بریان در ماهیتابه غضب ما بریان شدی حیایت خواهد ریخت.جواب داد من دارای ایمان کاملم و احدی حق ندارد مرا به جهنم بفرستد خدایا تو که خودت عالم سر و خفا هستی ومی دانی امیر مومنان فرموده:"ثلث ایمان حیا و ثلثه عقل و ثلثه حیا" عقلم که بی کم و بیش همان بود که تو به من دادی و تصرف در آن از قدرتم بیرون بود جود هم که فرع تمکن و استطاعت است و خودت می دانی جز بخور و نمیری هرگز پر شال ما نگذاشتی اما حیا که کیل و پیمانه اش دست خودم بود هرچقدر بخواهی داشتم و هنوز هم دارم و می توانم تحویل دهم 
.........................................................................................................................................
شیرین شبیه قند و عسل بودی               چشم و چراغ اهل محل بودی
حاضر جواب و سرکش و عاشق کش         آری همیشه اهل عمل بودی
هرکس شنید بوی تو شاعر شد               انگیزه ای برای غزل بودی
چشمان تو بهانه خلقت بود                    اسطوره ای از عهد ازل بودی
من بت پرستم از سر ناچاری                  آخر خود خدای هبل بودی
شیطان ترین فرشته این شهری              از بس به فکر دوز و دغل بودی
حالا مخالفی هم اگر باشد                    در قلب ما که حداقل بودی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:11  توسط زهرا ماحوزی  | 

حالا که چند وقتیست روزنامه محبوبم تعطیل شده فرصتی پیدا شده که بیشتر درباره تاریخ رجال قاجاری تامل کنم
حاج میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه قاجار بوده رابطه شاه با او رابطه مرید و مراد بود جوری که شاه بی اذن او آب هم نمی خورد.ظاهرش به درراویش می کشید اما بر خلاف آنها تمایل عجیبی به مال اندوزی داشت در طول صدارتش املاک بسیاری از مردم را غصب کرد اما در اواخر عمر چون وارثی نداشت از ترس بازخواست شاه بعدی اموالش را وقف محمد شاه!!! کرد.اما به هر حال خلق و خویی داشت که مردم زمانه آن را خوش داشتند به سفر حج رفته بود نماز جعفر طیار می خواند و تسبیح می گرداند و عبوس بود داستانهایی عجیب از شرح کرامات و معجزاتش در افواه پیچیده بود تا آنجا که خودش هم باور کرده بود .افکار مالیخولیایی عجیب داشت به دول عثمانی و انگلستان بد گمان بود و اگر پشه نیشش می زد به ملکه بریتانیا نا سزا می گفت جمله ای معروف از نقل می کنند که از هر جهت که نگاهش کنی در شان انسان صاحب خردی نیست از این قرار که :"از دست تقاضا های بی جای انگلیس دلم خون است چیزی نمانده که به کلکته! حمله کنم و ملکه ویکتوریا را برده دست سربازانم سازم که هر معامله ای که می خواهند نسبت به او روا دارند."روز دیگر از کشتی های خیالی که ساخته بود خبر می داد و می گفت می خواهد تجارت بحری انگلستان را به چالش بکشد کنت دوسرسی وزیر مختار فرانسه درباره او می نویسد "چیزی عجیب تر از شنیدن ادعاهای این مرد دیوانه نیست به خصوص که این ها را به آرامش طبع خاصی ادا می کند"علاقه وافری به اسلحه خانه داشت و در کل شهر اقدام به ساخت اسلحه خانه کرده بودو با آنکه در در آنها جز سه عدد توپ و چند تفنگ شکسته نبود به شاه اطمینان می داد که
اسلحه خانه های تهران به مراتب از "وولویچ"لندن مهم تر است هرگز به کسی که تقاضایی داشت جواب رد نمی داد و گاهی سخاوت غریبی به خرج می داد اما خود شخصا پولی پرداخت نمی کرد و آنان را به حکام ولایات حواله می داد که از عهده اش بر نمی آمدند و اثرات سو آن متوجه آنان بود با ان کارها دولت را در آن اواخر به عرصه ورشکستگی کشانده بود .وقتی از دنیا رفت مردم ایران سراسر ماتم گرفتند و سیاه پوشیدند و اگر در کوی و گذر ها گشتی می زدی می شنیدی که مردم به هم می گویند حیف شد اگر این مملکت دو مرد دیگر چون حاج میرزا آقاسی داشت آباد می شد
بعد از او امیر کبیر به صدارت رسید امیر کبیر اما با کسی شوخی نداشت از دست او و تغییراتش یک چشم مردم اشک بود و یک چشم دیگر خون همان روزها بود که واتسون تاریخ نویس انگلیسی دربار قاجار در دفترش نوشت"در شکست  این مرد همین کافیست که از هیچ رو به هم وطنانش شبیه نیست"
.........................................................................................................................................
نام کتاب:اعتماد به نفس
نویسنده:ساموئل اسمایلز
مترجم:علی دشتی
از نیوتن پرسیدند که چگونه به این اکتشافات فراوان دست یافتی گفت:من موضوعی را در برابرم می گذاشتم و آنقدر در آن تامل می کردم تا پرتو اندیشه مانند خورشید به آن بتابد وآن را چون روز روشن کند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 20:28  توسط زهرا ماحوزی  |