
وقتی تو می رفتی صدای همهمه می آمد همه کوچه ها بوی بهار می دادند و دل من بوی پاییز دل تو مثل همیشه در دستانت می تپید و دل من در چشمانم که هوای باران داشت و حالاتوي اتاقي كه فقط به اندازه ي تنهايي من جا دارد كسي قدم مي زند كه مرا سياه پوشيده است... نه! لباس های من است كه سياه پوشيده اند. لباسهای من تنم را عوض كرده اند ومثل حجمي پوسيده انداخته اند گوشه ی اتاق ...درست كنار فرياد شجريان روي ميز. لباس هاي من چند وقتي است كه تنی را می پوشند به خود و مي روند توی خيابان قدم می زنند با آن.می روند توی دانشگاه عصیان های فروغ را بغض می کنندو دم نمی زنند ...می نشينند روبه روی چشم همه وهی لبخند ملیح می زنند بی امیدوبی بامداد...لباس های من تنی را برمی دارندبه جای من ومی برندبه سوی همهمه ی اتاقهايی توی دانشگاه كه نمی دانم چقدر از زندگی ام را در آن جا گذاشته ام .لباسهای من اين جان خسته را دوست ندارند ديگر وشبها كه من مي خوابم تنی را برمی دارند، دكلته ي سبز می پوشانند وبا آن می روند مهمانی . لباسهای من، من كهنه را گذاشته اند توی کمد تا خاک بخورد...لباسهای من درتمام خانه می رقصند، ، حرف می زنند، فلسفه می بافند وگاه گاهی حتی می نويسند لباسهای من تن های خودشان را دارند هركدام وحاضر نمی شوند بروند تن من ! تن دختری كه از تمام دنيا تنها اتاقی دارد كه می شود توی حجم سرد آن نشست و روی چند تا كاغذ چسبانده شده به ديوار بغض های شبانه را رنگ شور وشعر و شبنم زد! لباس های من قد نمی دهند به بودنم . تن نمی دهند به تنم. به بودن بی تاب وبی تن دختری که این روزها شبیه ذوزنقه تلفظی چند تکه و نامفهوم و بی تناسب دارد

یاد آن شب که معشوقت را با دست خویش می ساختی آنچنان که می خواستی و دوست می داشتی.تنهایی امانت را بریده بود و این درد جانکاه تیشه بر ریشه های سر سختت می کوفت سخت به جان آمده بودی از آن همه حسن و خوبی که در تو بود و هیچ کس نمی دانست و تو را که فاتح تمامی قله ها و اوج ها و نهایت تمامی نیروها بودی به تنگ آورده بود دستانت بر خاک می رقصیدند و پیچ و خم ها را دلنشین می کرد و هر قطعه را در جای خویش می نشاند استوار و موزون بی نقص و کاستی هزاران چیز را که داشتی دوست نمی داشتی و تنها به به محبوبت می اندیشیدی و دیگر همه چیز برای عشقبازی مهیا بود.
چشمی که زیباییت را ببیند .گوشی که نجوای عاشقانه ات را بشنود.دستی که به سویت دراز شود و بر گردن احساس تو آویزد و تو با نور خویش بر آن بوسه بنشانی.عقلی که حیران کمال تو باشد و قلبی که رسم عاشقی بداند.و از روح خویش دراو دمیدی که با دم تو زنده باشد.گام اول را تو پیش نهادی و مخلوقات را به سجده براو واداشتی و در نوازش آن محبوب سنگ تمامی نهادی وجمله هنرها به کار بستی و سرایی در خور عشق آفریدی و بهشتش نام نهادی و ابلیس آن خادم دیرین درگاهت را به جرم گستاخی به این عشق نوپا از خویش راندی تا آنکه انسان عشقتان را به خیانتی آلود. قلبت شکست . وبه جبران آن غرور شکسته او را در خانه دیگری نشاندی تا غم غربت به سوی تو بازش آرد و انسان باز نگشت و دوری قرین فراموشی شد آن قلب که میعادگاهتان بود سرای دیگری شد و آن چشمها را تصویر دیگری پر کرد.باز غرورت را شکستی و پیغام فرستادی اما دیگر هیچ چیز خاکستر آن عشق را آتش نکرد نه آن پیک ها که فرستادی نه وعده ها و نه تهدیدها نه آن قهرهای هرروزت و نه آن نوازشهای هر شبت. وزمان گذشت و گذشت و هنوز چنان روز نخست تو آن زیبای تنهای دلشکسته ای.
گفتیم باران می آید گفتیم زمینهای خشکمان جانی می گیرد درختانمان بارور می شود زیر سایه سار درختان پر شاخ و برگ دمی میاساییم و خستگی این خشکسالی دردناک را از تن به در می کنیم گفتیم این همان بلای الهیست و همان سختی که از پس آن آسانیست پیرمان گفت بوی بهار میرسد و ما باور کردیم دست به دعا بر داشتیم و دعای باران خواندیم بهار آمد و باران زد باران بر لبان تشنه ما وتن سوزان کشتزارهایمان بارید و بارید باران سیل شد و سیل درختانمان را از بیخ و بن برکند بذرهایمان را برد آشیانمان را ویران کرد و ریشه های نهال امیدمان را خشکاند چه داستان غریبیست آرزوی رهایی


سخن از امروز و دیروز نیست به گمانم که سالهاست در غربت و بیهودگی عظیمی تقلا می کنم و هجوم غارتگر زمانه مرا از خویش بیگانه کرده و با روزها و شبهایی دست به گریبان شدم که نه آیتی از زندگی که سراسر پیام آوران مرگند خسته و درمانده از کشاکش قلاده ها که بر گردنم افکنده و مهرها که بر لبانم کوفته اند و این آتشفشان خاموش امروز با تو جان تازه ای گرفت.
برادرم پیروزی بزرگت را تبریک می گویم چراکه رانده شدن افتخار عظیم کسانیست که این روح های پست گله وار که درک و فهم و اندیشه را در نهادشان راهی نیست تاب تحملشان را ندارند
بزرگیت را می ستایم وبراستی که قدر تو را می دانم چرا که در تمامی این سالها که صبورانه گردن خم کرده ام تا مدالهای افتخاری دروغین را بر گردنم بیاویزند که هرگز از من نبوده است چشمان مضطربم به راهی دوخته بود که درآن نه اثری از از نشانه های تمجید و تحسین بی مایگان است و نه ردپایی ازقدرت و ثروت آرزوهای بزرگ انسانهای کوچک اما در آن میان من ومن تفاوتی نیست.
و در آن رویای دور دست همواره سایه آن گرگ تنها را می بینم همانگونه گستاخ بی هراس و بی کس و همانگونه بی نیاز از هم زبانی که دل بر او بسوزاند و هستی غریبش را بداند. وهمین هستی غریب کافیست برای تحقیر آن سگان خانگی که در ازای استخوانی تمام عمر به بیگاری محکومند و به همان پاره استخوان سخت دلخوشند و سر ودم می جنبانند و از آن روست که تو را دشمن می دارند.
برادرم تو همانی که تو را بیش از خود باور دارم و بدان نهایت آن راه ها که همه به آن رفته اند آن است که همان همه شده اند و راه تو و سرشت ناب تو چه بسا که از آن همه جداست واز رانده شدن نیزهراسی به دل راه مده که تقدیر راه بزرگ توست و در برابر آن تهمت ها که بر جان تو می بندند و می دانم که سخت از آن ملول گشته ای نیز صبوری کن چرا که تو را مبرا تر می کند.
و بدان که ابراهیم بیگانگان را می نواخت و خدا خشنود بود و الیاس بیگانگان را می راند و خدا خشنود بود عیسی صلح می کرد و خدا خشنود بود ومحمد(ص) می جنگید و خدا خشنود بود موسی سفر می کرد و خدا خشنود بود و هم او از خانه نشینی ایوب خشنود بود و هر گاه که انسان و سرشتش و رویاهایش در مسیر هم باشند او خشنود است و اوست که از گناهانت می گذرد که حقیر تر از آنند که با عظمت تو درآمیزند و به هر گام تو بر فرشتگان خویش می بالد چراکه عظیم تر از آنند که زمینیان آن را در یابند
پس تنها خودت باش که خداوند هرگز زیباتر از آنچه که تویی نیافریده است

سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.
سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايهی پرندهيی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت میداد
و من گذشتهی پيش از تولدِ خويش را میديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقهی تقديرش میگريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.
دشوار است ... ریرا
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهوارهی جهان
کوچکتر از آن میشود که نمیدانم چه ...!
راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزهی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموختهام